فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۷۸ - توضیح بزرجمهر درباره مرغ سیاه و خواب شاه

پس از روم و قیصر زبان برگشاد

همی‌کرد زان قفل و زان درج یاد

به شاه جهان گفت بوزرجمهر

که تابان بدی تا بتابد سپهر

یکی انجمن درج در پیش شاه

به پیش بزرگان جوینده راه

به نیروی یزدان که اندیشه داد

روان مرا راستی پیشه داد

بگویم به دَرج اندرون هرچ هست

نسایم بران قفل وآن درج دست

اگر تیره شد چشم‌، دل روشن است

روان را ز دانش همی جوشن است

ز گفتار او شاد شد شهریار

دلش تازه شد چون گل اندر بهار

ز اندیشه شد شاه را پشت راست

فرستاده و درج را پیش خواست

همه موبدان وردان را بخواند

بسی دانشی پیش دانا نشاند

ازان پس فرستاده را گفت شاه

که پیغام بگزار و پاسخ بخواه

چو بشنید رومی زبان برگشاد

سخن‌های قیصر همه کرد یاد

که گفت از جهاندار پیروز جنگ

خرد باید و دانش و نام و ننگ

تو را فر و برز جهاندار هست

بزرگی و دانایی و زور دست

همان بخرد و موبد راه‌جوی

گو بر منش کو بود شاه جوی

همه پاک در بارگاه تواند

وگر در جهان نیک‌خواه تواند

همین درج با قفل و مهر و نشان

ببینند بیدار دل سرکشان

بگویند روشن که زیر نهفت

چه چیزست وآن با خرد هست جفت

فرستیم زین پس به تو باژ و ساو

که این مرز دارند با باژ تاو

وگر باز مانند ازین مایه چیز

نخواهند ازین مرزها باژ نیز

چو دانا ز گوینده پاسخ شنید

زبان برگشاد آفرین گسترید

که همواره شاه جهان شاد باد

سخن‌دان و با بخت و با داد باد

سپاس از خداوند خورشید و ماه

روان را به دانش نماینده راه

نداند جز او آشکارا و راز

به دانش مرا آز و او بی‌نیاز

سه دُرست رخشان به درج اندرون

غلافش بود ز آنچ گفتم برون

یکی سفته و دیگری نیم سفت

دگر آنک آهن ندیده‌ست جفت

چو بشنید دانای رومی کلید

بیاورد و نوشین‌روان بنگرید

نهفته یکی حقه بُد در میان

به حقه درون پردهٔ پرنیان

سه گوهر بدان حقه اندر نهفت

چنان هم که دانای ایران بگفت

نخستین ز گوهر یکی سفته بود

دوم نیم سفت و سیم نابسود

همه موبدان آفرین خواندند

بدان دانشی گوهر افشاندند