فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۷۷ - آزادی بزرجمهر و حل رمز درج

چو گشتند یک انجمن ناتوان

غمی شد دل شاه نوشین‌روان

همی‌گفت کاین راز گردان سپهر

بیارد باندیشه بوزرجمهر

شد از درد دانا دلش پر ز درد

برو پر ز چین کرد و رخساره زرد

شهنشاه چون دید ز اندیشه رنج

بفرمود تا جامه دستی ز گنج

بیاورد گنجور و اسبی گزین

نشست شهنشاه کردند زین

به نزدیک دانا فرستاد و گفت

که رنجی که دیدی نشاید نهفت

چنین راند بر سر سپهر بلند

که آید ز ما بر تو چندی گزند

زیان تو مغز مرا کرد تیز

همی با تن خویش کردی ستیز

یکی کار پیش آمدم ناگزیر

کزان بسته آمد دل تیزویر

یکی درج زرین سرش بسته خشک

نهاده برو قفل و مهری ز مشک

فرستاد قیصر بر ما ز روم

یکی موبدی نامبردار بوم

فرستاده گوید که سالار گفت

که این راز پیدا کنید از نهفت

که این درج را چیست اندر نهان

بگویند فرزانگان جهان

به دل گفتم این راز پوشیده چهر

ببیند مگر جان بوزرجمهر

چو بشنید بوزرجمهر این سخن

دلش پرشد از رنج و درد کهن

ز زندان بیامد سرو تن بشست

به پیش جهانداور آمد نخست

همی‌بود ترسان ز آزار شاه

جهاندار پر خشم و او بیگناه

شب تیره و روز پیدا نبود

بدان سان که پیغام خسرو شنود

چو خورشید بنمود تاج از فراز

بپوشید روی شب تیره باز

باختر نگه کرد بوزرجمهر

چو خورشید رخشنده بد بر سپهر

به آب خرد چشم دل را بشست

ز دانندگان استواری بجست

بدو گفت بازار من خیره گشت

چو چشمم ازین رنج‌ها تیره گشت

نگه کن که پیشت که آید به راه

ز حالش بپرس ایچ نامش مخواه

به راه آمد از خانه بوزرجمهر

همی‌رفت پویان زنی خوب‌چهر

خردمند بینا به دانا بگفت

سخن هرچ بر چشم او بد نهفت

چنین گفت پرسنده را راه‌جوی

که بپژوه تا دارد این ماه شوی

زن پاکدامن به پرسنده گفت

که شوی‌ست و هم کودک اندر نهفت

چو بشنید داننده گفتار زن

بخندید بر بارهٔ گامزن

همانگه زنی دیگر آمد پدید

بپرسید چون ترجمانش بدید

که‌ای زن تو را بچه و شوی هست‌؟

وگر یک تنی باد داری به‌دست

بدو گفت شوی‌ست اگر بچه نیست

چو پاسخ شنیدی بر من مایست

همانگه سه‌دیگر زن آمد پدید

بیامد بر او بگفت و شنید

که ای خوب‌رخ کیست انباز تو‌؟

برین کش خرامیدن و ناز تو

مرا گفت هرگز نبوده‌ست شوی

نخواهم که پیدا کنم نیز روی

چو بشنید بوزرجمهر این سخن

نگر تا چه اندیشه افگند بن

بیامد دژم‌روی تازان به راه

چو بردند جوینده را نزد شاه

بفرمود تا رفت نزدیک تخت

دل شاه کسری غمی گشت سخت

که داننده را چشم بینا ندید

بسی باد سرد از جگر بر کشید

همی‌کرد پوزش ازان کار شاه

کزو داشت آزار بر بی‌گناه