فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۶۲ - پندهای بزرجمهر در پایان

جهاندار یک روز بنشست شاد

بزرگان داننده را بار داد

سخن گفت خندان و بگشاد چهر

بر تخت بنشست بوزرجمهر

یکی آفرین کرد بر کردگار

خداوند پیروز و پروردگار

چنین گفت کای داور تازه‌روی

که بر تو نیابد سخن زشت‌گوی

خجسته شهنشاه پیروزگر

جهاندار با دانش و با گهر

نبشتم سخن چند بر پهلوی

ابر دفتر و کاغذ خسروی

سپردم به گنجور تا روزگار

برآید بخواند مگر شهریار

بدیدم که این گنبد دیرساز

نخواهد همی لب گشادن به راز

اگر مرد برخیزد از تخت بزم

نهد بر کف خویش جان را برزم

زمین را بپردازد از دشمنان

شود ایمن از رنج آهرمنان

شود پادشا بر جهان سر‌به‌سر

بیابد سخنها همه دربدر

شود دستگاهش چو خواهد فراخ

کند گلشن و باغ و میدان و کاخ

نهد گنج و فرزند گرد آورد

بسی روز برآرزو بشمرد

فراز آورد لشکر و خواسته

شود کاخ و ایوانش آراسته

گر ای دون که درویش‌باشد به رنج

فراز آرد از هر سویی نام و گنج

ز روی ریا هرچ گرد آورد

ز صد سال بودنش برنگذرد

شود خاک وبی‌بر شود رنج اوی

به دشمن بماند همه گنج اوی

نه فرزند ماند نه تخت و کلاه

نه ایوان شاهی نه گنج و سپاه

چو بشنید آن جستن و باد اوی

ز گیتی نگیرد کسی‌یاد اوی

بدین کار چون بگذرد روزگار

ازو نام نیکی بود یادگار

ز گیتی دوچیزیست جاوید بس

دگر هرچ‌باشد نماند به کس

سخن گفتن نغز و کردار نیک

نگردد کهن تا جهان هست ایک

بدین سان بود گردش روزگار

خنک مرد با شرم و پرهیزگار

مکن شهریارا گنه تا توان

بویژه کزو شرم دارد روان

بی‌آزاری و سودمندی گزین

که اینست فرهنگ آیین و دین

ز من یادگارست چندی سخن

گمانم که هرگز نگردد کهن

چو بگشاد روشن دل شهریار

فراوان سخن کرد زو خواستار

بدو گفت فرخ کدامست مرد

که دارد دلی شاد بی‌باد سرد

چنین گفت کانکو بود بیگناه

نبردست آهرمن او را ز راه

بپرسیدش از کژی و راه دیو

ز راه جهاندار کیهان خدیو

بدو گفت فرمان یزدان بهیست

که اندر دوگیتی ازو فرهیست

دربرتری راه آهرمنست

که مرد پرستنده را دشمنست

خنک درجهان مرد پیمان منش

که پاکی وشرمست پیرامنش

چوجانش تنش را نگهبان بود

همه زندگانیش آسان بود

بماند بدو رادی و راستی

نکوبد درکژی وکاستی

هران چیز کان بهره تن بود

روانش پس از مرگ روشن بود

ازین هر دو چیزی ندارد دریغ

که بهر نیامست گر بهر تیغ

کسی کو بود بر خرد پادشا

روان را ندارد به راه هوا

سخن نشنو ازمرد افزون منش

که با جان روشن بود بدکنش

چوخستو بیاید به دیگر سرای

هم ایدر پر از درد ماند به جای

کزین بگذری سفله آن را شناس

که از پاک یزدان ندارد سپاس

دریغ آیدش بهرهٔ تن ز تن

شود ز آرزوها ببندد دهن

همان بهر جانش که دانش بود

نداند نه از دانشی بشنود

بپرسید کسری که از کهتران

کرا باشد اندیشهٔ مهتران

چنین گفت کان کس که داناترست

بهر آرزو بر تواناترست

کدامست دانا بدوشاه گفت

که دانش بود مرد را درنهفت

چنین گفت کان کو به فرمان دیو

نپردازد از راه کیهان خدیو

ده‌اند اهرمن هم به نیروی شیر

که آرند جان وخرد را به زیر

بدو گفت کسری که ده دیو چیست

کزیشان خرد را بباید گریست

چنین داد پاسخ که آز و نیاز

دو دیوند با زور و گردن فراز

دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین

چو نمام و دوروی و ناپاک دین

دهم آنک از کس ندارد سپاس

به نیکی وهم نیست یزدان شناس

بدو گفت ازین شوم ده باگزند

کدامست آهرمن زورمند

چنین داد پاسخ به کسری که آز

ستمکاره دیوی بود دیرساز

که او را نبینند خشنود ایچ

همه درفزونیش باشد بسیچ

نیاز آنک او را ز اندوه و درد

همی کور بینند و رخساره زرد

کزین بگذری خسروا دیو رشک

یکی دردمندی بود بی‌پزشک

اگر در زمانه کسی بی‌گزند

به تندی شود جان او دردمند

دگر ننگ دیوی بود با ستیز

همیشه ببد کرده چنگال تیز

دگر دیو کینست پرخشم وجوش

ز مردم بتابد گه خشم هوش

نه بخشایش آرد بروبر نه مهر

دژآگاه دیوی پرآژنگ چهر

دگر دیو نمام کو جز دروغ

نداند نراند سخن با فروغ

بماند سخن چین ودوروی دیو

بریده دل از بیم کیهان خدیو

میان دوتن کین وجنگ آورد

بکوشد که پیوستگی بشکرد

دگر دیو بی‌دانش وناسپاس

نباشد خردمند و نیکی شناس

به نزدیک او رای و شرم اندکیست

به چشمش بدو نیک هردو یکیست

ز دانا بپرسید پس شهریار

که چون دیو با دل کند کارزار

ببنده چه دادست کیهان خدیو

که از کار کوته کند دست دیو

چنین داد پاسخ که دست خرد

ز کردار آهرمنان بگذرد

خرد باد جان تو را رهنمون

که راهی درازست پیش اندرون

ز شمشیر دیوان خرد جوشنست

دل وجان داننده زو روشنست

گذشته سخن یاد دارد خرد

به دانش روان را همی‌پرورد

وگر خود بود آنک خوانیم خیم

که با او ندارد دل از دیو بیم

جهان خوش بود بردل نیک‌خوی

نگردد بگرد در آرزوی

سخنهای باینده گویم کنون

که دلرا به شادی بود رهنمون

همیشه خردمند و امیدوار

نبیند جز از شادی روزگار

نیندیشد از کار بد یک زمان

ره راست گیرد نگیرد کمان

دگر هر که خشنود باشد به گنج

نیازد نیارد تنش را به رنج

کسی کو به گنج و درم ننگرد

همه روز او بر خوشی بگذرد

دگر دین یزدان پرستست و بس

به رنج و به گنج و به آزرم کس

ز فرمان یزدان نگردد سرش

سرشت بدی نیست هم گوهرش

برین همنشانست پرهیز نیز

که نفروشد او راه یزدان به چیز

بدو گفت زین ده کدامست شاه

سوی نیکویها نماینده راه

چنین داد پاسخ که راه خرد

ز هر دانشی بی‌گمان بگذرد

همان خوی نیکوکه مردم بدوی

بماند همه ساله با آب روی

وزین گوهران گوهر استوار

تن خشندی دیدم از روزگار

وزیشان امیدست آهسته‌تر

برآسوده از رنج و شایسته‌تر

وزین گوهران آز دیدم به رنج

که همواره سیری نیابد ز گنج

بدو گفت شاه از هنرها چه به

که گردد بدو مرد جوینده مه

چنین داد پاسخ که هر کو ز راه

نگردد بود با تنی بیگناه

بیابد ز گیتی همه کام ونام

از انجام فرجام و آرام و کام

بپرسید ازو نامبردار گو

کزین ده کدامین بود پیشرو

چنین داد پاسخ به آواز نرم

سخنهای دانش به گفتار گرم

فزونی نجوید برین بر خرد

خرد بی‌گمان برهنر بگذرد

وزان پس ز دانا بپرسید مه

که فرهنگ مردم کدامست به

چنین داد پاسخ که دانش بهست

خردمند خود برجهان برمهست

که دانا بلندی نیازد به گنج

تن خویش را دور دارد ز رنج

ز نیروی خصمش بپرسید شاه

که چون جست خواهی همی دستگاه

چنین داد پاسخ که کردار بد

بود خصم روشن‌روان و خرد

ز دانا بپرسید پس دادگر

که فرهنگ بهتر بوَد گر گهر

چنین داد پاسخ بدو رهنمون

که فرهنگ باشد ز گوهر فزون

گهر بی هنر زار و خوارست و سست

به فرهنگ باشد روان تندرست

بدو گفت جان را زدودن بچیست

هنرهای تن را ستودن بچیست

بگویم کنون گفت‌ها سر‌به‌سر

اگر یادگیری همه دربدر

خرد مرد را خلعت ایزدیست

ز اندیشه دورست و دور از بدیست

هنرمند کز خویشتن در شگفت

بماند هنر زو نباید گرفت

همان خوش‌منش مردم خویش‌دار

نباشد به چشم خردمند خوار

اگر بخشش و دانش و رسم و داد

خردمند گِرد آورد با نژاد

بزرگی و افزونی و راستی

همی‌گیرد از خوی بدکاستی

ازان پس بپرسید کسری ازوی

که ای نامور مرد فرهنگ‌جوی

بزرگی به کوشش بوَد گر به بخت

که یابد جهاندار ازو تاج و تخت

چنین داد پاسخ که بخت و هنر

چنانند چون جفت با یکدیگر

چنان چون تن و جان که یارند و جفت

تنومند پیدا و جان در نهفت

همان کالبد مرد را پوششست

اگر بخت بیدار در کوششست

به کوشش نیاید بزرگی به جای

مگر بخت نیکش بود رهنمای

و دیگر که گیتی فسانه‌ست و باد

چو خوابی که بیننده دارد به یاد

چو بیدار گردد نبیند به چشم

اگر نیکویی دید اگر درد و خشم

دگر پرسشی برگشاد از نهفت

بدانا ستوده کدامست گفت

چنین داد پاسخ که شاهی که تخت

بیاراید و زور یابد ز بخت

اگر دادگر باشد و نیک‌نام

بیابد ز گفتار و کردار کام

بدو گفت کاندر جهان مستمند

کدامست بد روز و ناسودمند

چنین داد پاسخ که درویش زشت

که نه کام یابد نه خرم بهشت

بپرسید و گفتا که بدبخت کیست

که همواره از درد باید گریست

چنین داد پاسخ که داننده مرد

که دارد ز کردار بد روی زرد

بپرسید ازو گفت خرسند کیست

به بیشی ز چیز آرزومند کیست

چنین داد پاسخ که آنکس که مهر

ندارد برین گرد گردان سپهر

بدو گفت ما را چه شایسته‌تر

چنین گفت کان کس که آهسته‌تر

بپرسید ازو گفت آهسته کیست

که بر تیز مردم بباید گریست

چنین داد پاسخ که از عیب‌جوی

نگر تا که پیچد سر از گفتگوی

به نزدیک او شرم و آهستگی

هنرمندی و رای و شایستگی

بپرسید ازو نامور شهریار

که از مردمان کیست امیدوار

چنین گفت کان کس که کوشاترست

دو گوشش بدانش نیوشاترست

بپرسید ازو شهریار جهان

از آگاهی نیک و بد در نهان

چنین داد پاسخ که از آگهی

فراوان بود کژ و مغزش تهی

مگر آنک گفتند خاکست جای

ندانم چه گویم ز دیگر سرای

بدو گفت کسری که آباد شهر

کدامست و ما زو چه داریم بهر

چنین داد پاسخ که آبادجای

ز داد جهاندار باشد به پای

بپرسید کسری که بیدارتر

پسندیده‌تر مرد و هشیارتر

به گیتی کدامست با من بگوی

که بفزاید از دانشش آبروی

چنین داد پاسخ که دانای پیر

که با آزمایش بود یادگیر

بدو گفت کسری که رامش کراست

که دارد به شادی همی پشت راست

چنین داد پاسخ که هر کو ز بیم

بوَد ایمن و باشدش زر و سیم

بدو گفت ما را ستایش به چیست

به نزدیک هرکس پسندیده کیست

چنین داد پاسخ که او را نیاز

بپوشد همی رشک با ننگ و آز

همان رشک و کینش نباشد نهان

پسندیده او باشد اندر جهان

ز مرد شکیبا بپرسید شاه

که از صبر دارد به سر بر کلاه

چنین گفت کان کس که نومید گشت

دل تیره‌رایش چو خورشید گشت

دگر آنک روزش بباید شمرد

به کار بزرگ اندرون دست برد

بدو گفت غم در دل کیست بیش

کز اندوه سیر آید از جان خویش

چنین داد پاسخ که آنکو ز تخت

بیفتاد و نومید گردد ز بخت

بپرسید ازو شهریار بلند

که از ما که دارد دلی دردمند

چنین گفت کان کو خردمند نیست

توانگر کش از بخت فرزند نیست

بپرسید شاه از دل مستمند

نشسته به گرم اندرون بی‌گزند

بدو گفت با دانشی پارسا

که گردد برو ابلهی پادشا

بپرسید نومیدتر کس کدام

که دارد توانایی و نیک‌نام

چنین گفت کان کو ز کار بزرگ

بیفتد بماند نژند و سترگ

بپرسید ازو شاه نوشین‌روان

که ای مرد دانا و روشن‌روان

که دانی که بی‌نام و آرایشست

که او از در مهر و بخشایشست

بدو گفت مرد فراوان گناه

گنهکار درویش و بی‌دستگاه

بپرسید و گفتش که برگوی راست

که تا از گذشته پشیمان کراست

چنین داد پاسخ که آن تیره ترگ

که بر سر نهد پادشا روز مرگ

پشیمان شود دل کند پرهراس

که جانش به یزدان بود ناسپاس

و دیگر که کردار دارد بسی

به نزدیک آن ناسپاسان کسی

بپرسید و گفت ای خرد یافته

هنرها یک اندر دگر بافته

چه دانی کزو تن بود سودمند

همان بر دل هر کسی ارجمند

چنین داد پاسخ که ناتندرست

که دل را جز از شادمانی نجست

چو از درد روزی بسستی بود

همه آرزو تندرستی بود

بپرسید و گفتش که از آرزوی

چه بیشست پیدا کن ای نیک‌خوی

بدو گفت چون سرفرازی بود

همه آرزو بی‌نیازی بود

چو ازبی‌نیازی بود تندرست

نباید جز از کام دل چیز جست

ازان پس چنین گفت با رهنمون

که بردل چه اندیشه آید فزون

چنین داد پاسخ که ای را سه روی

بسازد خردمند با راه‌جوی

یکی آنک اندیشد از روز بد

مگر بی‌گنه بر تنش بد رسد

بترسد ز کار فریبنده دوست

که با مغز جان خواهد و خون و پوست

سه دیگر ز بیدادگر شهریار

که بیگار بستاند از مرد کار

چه نیکو بود گردش روزگار

خردیافته مرد آموزگار

جهان روشن و پادشا دادگر

ز گردون نیابی فزون زین هنر

بپرسیدش از دین و از راستی

کزو دور باشد بدو کاستی

بدو گفت شاها بدینی گرای

کزو نگسلد یاد‌‌کرد خدای

همان دوری از کژی و راه دیو

بترس از جهانبان و کیهان خدیو

به فرمان یزدان نهاده دو گوش

وزیشان نباشد کسی با خروش

ازان پس بپرسیدش از پادشا

که فرماروانست بر پارسا

کز ایشان کدامست پیروزبخت

که باشد به گیتی سزاوار تخت

چنین گفت کان کو بود دادگر

خرد دارد و رای و شرم و هنر

بپرسیدش از دوستان کهن

که باشند هم کوشه و یک‌سخن

چنین داد پاسخ که از مرد دوست

جوانمردی و داد دادن نکوست

نخواهد به تو بد به آزرم کس

به سختی بود یار و فریادرس

بدو گفت کسری کرا بیش دوست

که با او یکی بود از مغز و پوست

چنین داد پاسخ که از نیک‌دل

جدایی نخواهد جز از دل‌گسل

دگر آن کسی کو نوازنده‌تر

نکوتر به کردار و سازنده‌تر

بپرسید دشمن کرا بیشتر

که باشد بدو بر بداندیش‌تر

چنین داد پاسخ که برترمنش

که باشد فراوان بدو سرزنش

همان نیز کاو آز دارد درشت

پرآژنگ رخساره و بسته مشت

بپرسید تا جاودان دوست کیست

ز درد جدایی که خواهد گریست

چنین داد پاسخ که کردار نیک

نخواهد جدا بودن از یار نیک

چه ماند بدو گفت جاوید چیز

که آن چیز کمی نگیرد بنیز

چنین داد پاسخ که انباز مرد

نه کاهد نه سوزد نه ترسد ز درد

چنین گفت کین جان دانا بود

که بر آرزوها توانا بود

بدو گفت شاه ای خداوند مهر

چه باشد به پهنا فزون از سپهر

چنین گفت کان شاه بخشنده دست

و دیگر دل مرد یزدان‌پرست

بپرسید و گفتا چه با زیب‌تر

کزان برفرازد خردمند سر

چنین داد پاسخ که ای پادشا

مده گنج هرگز بناپارسا

چو کردار با ناسپاسان کنی

همی خشت خشک اندر آب افگنی

بدو گفت اندر چه چیزست رنج

کزو کم شود مرد را آز گنج

بدو داد پاسخ که ای شهریار

همیشه دلت باد چون نوبهار

پرستندهٔ شاه بدخو ز رنج

نخواهد تن و زندگانی و گنج

بپرسید و گفتش چه دیدی شگفت

کزان برتر اندازه نتوان گرفت

چنین گفت با شاه بوزرجمهر

که یک سر شگفتست کار سپهر

یکی مرد بینیم با دستگاه

کلاهش رسیده بابر سیاه

که او دست چپ را نداند ز راست

ز بخشش فزونی نداند نه کاست

یکی گردش آسمان بلند

ستاره بگوید که چونست و چند

فلک رهنمونش به سختی بود

همه بهر او شوربختی بود

گران‌تر چه دانی بدو گفت شاه

چنین داد پاسخ که سنگ گناه

بپرسید کز بتری کارها

ز گفتارها هم ز کردارها

کدامست با ننگ و با سرزنش

که باشد ورا هر کسی بدکنش

چنین داد پاسخ که زفتی ز شاه

ستیهیدن مردم بی‌گناه

توانگر که تنگی کند در خورش

دریغ آیدش پوشش و پرورش

زنانی که ایشان ندارند شرم

بگفتن ندارند آواز نرم

همان نیک‌مردان که تندی کنند

وگر تنگ‌دستان بلندی کنند

دروغ آنک بی‌رنگ و زشتست و خوار

چه بر نابکار و چه بر شهریار

به گیتی ز نیکی چه چیزست گفت

که هم آشکارست و هم در نهفت

کزو مرد داننده جوشن کند

روان را بدان چیز روشن کند

چنین داد پاسخ که کوشان بدین

به گیتی نیابد جز از آفرین

دگر آنک دارد ز یزدان سپاس

بود دانشی مرد نیکی‌شناس

بدو گفت کسری که کرده چه به

چه ناکرده از شاه وز مرد مه

چه بهتر کزو باز داریم چنگ

گرفته چه بهتر ز بهر درنگ

چه بهتر ز فرمودن و داشتن

وگر مرد را خوار بگذاشتن

به پاسخ نگه داشتن گفت خشم

که از بیگناهان بخوابند چشم

دگر آنک بیدار داری روان

بکوشی تو در کارها تا توان

فروهشته کین برگرفته امید

بتابد روان زو به کردار شید

ز کار بزه چند یابی مزه

بیفگن مزه دور باش از بزه

سپاس از خداوند خورشید و ماه

که رَستم ز بوزرجمهر و ز شاه

چو این کار دلگیرت آمد ببن

ز شطرنج باید که رانی سخن