فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۵۵ - پاسخ نامه کسری به خاقان

به ایوان شد از دشت شاه جهان

یکایک برفتند با اومهان

بفرمود تا پیش او شد دبیر

ابا موبد موبدان اردشیر

به قرطاس برنامهٔ خسروی

نویسنده بنوشت بر پهلوی

قلم چون دو رخ را به عنبر بشست

سرنامه کرد آفرین از نخست

بران دادگر کوسپهر آفرید

بلندی وتندی و مهر آفرید

همه بنده‌گانیم و او پادشاست

خرد برتوانایی او گواست

نفس جز به فرمان اونشمرد

پی مور بی او زمین نسپرد

ازو خواستم تا مگر آفرین

رساند ز ما سوی خاقان چین

نخست آنک گفتی ز هیتالیان

کزان گونه بستند بد را میان

به بیداد بر خیره خون ریختند

به دام نهاده خود آویختند

اگر بد کنش زور دارد چو شیر

نباید که باشد به یزدان دلیر

چوایشان گرفتند راه پلنگ

تو پیروز گشتی برایشان به جنگ

و دیگر که گفتی ز گنج و سپاه

ز نیروی فغفور و تخت و کلاه

کسی کز بزرگی زند داستان

نباشد خردمند همداستان

توتخت بزرگی ندیدی نه تاج

شگفت آمدت لشکر و مرز چاج

چنین باکسی گفت باید که گنج

نبیند نه لشکر نه رزم و نه رنج

بزرگان گیتی مرا دیده‌اند

کسان کم ندیدند بشنیده‌اند

که دریای چین را ندارم به آب

شود کوه از آرام من درشتاب

سراسر زمین زیر گنج منست

کجا آب وخاکست رنج منست

سه دیگر کجا دوستی خواستی

به پیوند ما دل بیاراستی

همی بزم جویی مرا نیست رزم

نه خرد کسی رزم هرگز به بزم

و دیگر که با نامبردار مرد

نجوید خردمند هرگز نبرد

بویژه که خود کرده باشد به جنگ

گه رزم جستن نجوید درنگ

بسی دیده باشد گه کارزار

نخواهد گه رزم آموزگار

دل خویش باید که درجنگ سخت

چنان رام دارد که با تاج و تخت

تو را یار بادا جهان آفرین

بماناد روشن کلاه و نگین

نهادند برنامه بر مهر شاه

بیاراست آن خسروی تاج و گاه

برسم کیان خلعت آراستند

فرستاده را پیش اوخواستند

ز پیغام هرچش به دل بود نیز

به گفتار بر نامه بفزود نیز

بخوبی برفتند ز ایوان شاه

ستایش کنان برگرفتند راه

رسیدند پس پیش خاقان چین

سراسر زبانها پر از آفرین

جهاندیده خاقان بپردخت جای

بیامد برتخت او رهنمای

فرستادگان را همه پیش خواند

ز کسری فراوان سخنها براند

نخست از هش و دانش و رای اوی

ز گفتار و دیدار و بالای او

دگر گفت چندست با او سپاه

ازیشان که دارد نگین و کلاه

ز داد وز بیداد وز کشورش

هم از لشکر و گنج وز افسرش

فرستاده گویا زبان برگشاد

همه دیده ها پیش او کرد یاد

به خاقان چین گفت کای شهریار

تواو را بدین زیردستی مدار

بدین روزگاری که ما نزد اوی

ببودیم شادان دل و تازه روی

به ایوان رزم و به دشت شکار

ندیدیم هرگز چنو شهریار

به بالای سروست و هم زور پیل

به بخشندگی همچو دریای نیل

چو برگاه باشد سپهر وفاست

به آورد گه هم نهنگ بلاست

اگر تیز گردد بغرد چو ابر

از آواز او رام گردد هژبر

وگر می‌گسارد به آواز نرم

همی دل ستاند به گفتار گرم

خجسته سروشست بر گاه و تخت

یکی بارور شاخ زیبا درخت

همه شهر ایران سپاه ویند

پرستندگان کلاه ویند

چوسازد به دشت اندرون بارگاه

نگنجد همی درجهان آن سپاه

همه گُرزداران با زیب وفر

همه پیشکاران به زرین کمر

ز پیل وز بالا و از تخت عاج

ز اورنگ وز یاره و طوق و تاج

کس آیین او را نداند شمار

به گیتی جز از دادگر شهریار

اگر دشمنش کوه آهن شود

بر خشم او چشم سوزن شود

هرآنکس که سیر آید از روزگار

شود تیز وبا او کند کارزار