واقف لاهوری » رباعیات » شمارهٔ ۱۸۹

واقف ز سبو و شیشه و پیمانه

نشکست خمار و من شدم دیوانه

در پای خم افتاده‌ام و می‌گویم

فریادرس ای کلان‌تر میخانه