واقف لاهوری » رباعیات » شمارهٔ ۱۷۷

آمد سحری بر سرم آن جان جهان

جان می‌طلبید و من ماندم حیران

مردم از بس خجالت آن لحظه که گفت

کس از چو منی عزیز می‌دارد جان