واقف لاهوری » رباعیات » شمارهٔ ۱۴۳

فرهاد که بهر دوست شد دشمن کام

در کندن چوی شیر چون کرد اقدام

می‌گفت دمی که تیشه می‌زد بر سنگ

متی‌السعی رب منک الا تمام