واقف لاهوری » رباعیات » شمارهٔ ۱۱۰

آمد سحری از درم آن بنده‌نواز

شد گرم هم معرکه راز و نیاز

کوتاهی کرد روز وصلش ای کاش

مانند شب فراق می‌بود دراز