واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۲۰۱

جان بر لب من آمد سوگند به جان او

گویند به من حرفی یاران ز زبان او

از حسرت پیکانش می‌میرم و می‌گویم

یک قطره نصیبم نیست از بحر کمان او