واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۱۰۹

مریض عشق او بسیار بر بستر نمی‌ماند

اگر ماند شبی ماند شب دیگر نمی‌ماند

چه می‌گردانی ای گل این‌قدر اوراق خوبی را

که ناگه می‌وزد بادی که این دفتر نمی‌ماند