واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳۱۸

به بوسه‌ای من ازان لب نمی‌شوم راضی

به جرعه زان چه غبغب نمی‌شوم راضی

به وصل دوست گر آن‌گونه دشمنم به فراق

که از مفارقت تب نمی‌شوم راضی

هزار شب گذراندم به درد و داغ فراق

من از وصال به یک شب نمی‌شوم راضی

مرا به لطف زبانی چه می‌بری از راه

که نارسیده به مطلب نمی‌شوم راضی

ز بیم اینکه ادیب توام رقیب شود

ز رفتن تو به مکتب نمی‌شوم راضی