واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳۱۷

از درد نهان من چه پرسی

ای آفت جان من چه پرسی

بی‌تاب و توان شدم ز دستت

از تاب و توان من چه پرسی

سودا زده کرد زلف یارم

از سود و زبان من چه پرسی

دلتنگ‌ترم ز غنچه بی‌تو

ای تنگ‌دهان من چه پرسی

بی‌نام و نشان شدم ز دردت

از نام و نشان من چه پرسی