واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳۱۱

من کیستم به بند محبت فتاده‌ای

دل داده‌ای به مردن خود دل نهاده‌ای

جان کنده‌ای به حسرت شیرین‌تبسمی

محنت‌کشی به طالع فرهادزاده‌ای

در چارسوی عشق خریدار مفلسی

تاب و توان صبر به تاراج داده‌ای

از سر گذشته سوختهٔ داغ عاشقی

چون شمع بهر کشته‌شدن ایستاده‌ای

آینده لخت پیش به زور جنون به عقل

با عشق بزم همچو کمان کباده‌ای

صد چاک سینه کرده‌ای از خنجر الم

درهای غم به روی دل خود گشاده‌‌ای