واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳۰۸

گرچه شد از عشق حال من تباه

ذره‌ای حاصل نکردم انتباه

گرچه می‌پرسد ز حالم دیر دیر

حق تعالی دارد او را دیرگاه

او که می‌خندد به خار و خس چو گل

وانمی‌گردد به من واحسرتاه