نمیدانستی از طفلی هنوز آن شوخ پان خوردن
که یاقوت تو کردی مشق خون عاشقان خوردن
به شهر آورده آخر ذوق سنگ کودکان ما را
به صحرا خاک تا کی همچو مجنون میتوان خوردن
دلم خون میخورد در سینه با پیکان او یکجا
که باید میزبان را ماحضر با میهمان خوردن