واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۹۸

به حکم ناز گهی غمزه را چو تیر بزن

بگو که تیغ نخستین برین اسیر بزن

شنیده‌ام که پر از تیر ترکشی داری

بیا و این همه را بر دل فقیر بزن

چنان مکن که کشد حسرت جفای توام

به تیغ اگر ننوازی مرا به تیر بزن