واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۹۰

زلف و رخسار دل‌افروز ببین

روز بی‌شب شب بی‌روز ببین

تن چو فیروز شد ز اشک توام

مدد طالع فیروز ببین

بدگمان کرد به من خوب مرا

اثر حرف بدآموز ببین

پیش‌بین باش و رخ فردا را

هم در آیینهٔ امروز ببین