واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۸۹

جور تو بی‌حساب شد بس کن

کشور دل خراب شد بس کن

بت من چند آتشین‌خوبی

مرغ و ماهی کباب شد بس کن

بس که دل سختیت ز حد بگذشت

سنگ از خجلت آب شد بس کن

رشتهٔ جان ز زلف تافتنت

سربه‌سر پیچ و تاب شد بس کن