واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۸۸

در لباس دلبران حسن خدایی را ببین

رو گرفتن را نظر کن خودنمایی را ببین

بند بندم را جدا از یکدگر افکنده است

جان من یک ره بیا ظلم جدایی را ببین

بارها آیینه از شرم رخت گردیده آب

باز می‌آید به روست بی‌حیایی را ببین

خوش فرورفتم به دریای سرشک از دست او

دست من نگرفت پاس آشنایی را ببین