واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۸۴

یک شب قدمی رنجه نما زاری من بین

بیماری و بیداری و بی‌یاری من بین

هرچند که راندی ز حریم تو نرفتم

ای من سگ کوی تو وفاداری من بین

در سلسلهٔ زلف تو بند است دل زار

آهسته رو ای شوخ گرفتاری من بین

تو خفته و من شمع‌صفت بهر تو سوزم

چشمی بگشا یک ره و بیداری من بین