هواداری یارن برنمیتابد دماغ من
پر پروانه دامن میفشاند بر چراغ من
به دشت بینشانی آنچنان آواره گردیدم
که عنقا میشود هرکس که میگیرد سراغ من
به من میکرد گرمی تا سحر پروانه در بزمش
مگر امشب ز موم شمع مرهم داشت داغ من
چه کم خواهد شدن از دولت آن حسن روزافزون
اگر از سایهاش روشن شود یک شب چراغ من
نمیدانم کجا از فتنهٔ چشم تو بگریزم
که مژگانهای گیرای تو میگیرد سراغ من
چه از نظاره منعم میکنی بگذار ای ناصح
تماشا همچو شمع آرد برون دود از دماغ من
مرا فکر سخن فارغ ز گلگشت چمن دارد
که باشد چار مصراع رباعی چار باغ من