واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۶۸

ز وحشت پای در دامن کشیدن رفت از یادم

رمیدم آن قدر از خود رمیدن رفت از یادم

ببین اشکی گره گردیده بر مژگان چه می‌گوید

که از حیرانی حسنت چکیدن رفت از یادم

به دل گفتم کنم پرواز چون صیاد را بینم

چو دیدم دام بر دوشش پریدن رفت از یادم