واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۵۶

ز همرهان درین وادی کجا کاری به کس دارم

ز دل الفت همین باناله مانند جرس دارم

مرا در عشق باشد با دم آهنگران نسبت

که دامن می‌زنم بر آتش خود تا نفس دارم

گلستان در گلستان گشتم آرامم نشد روزی

فراغ بال اگر باشد کمانی در قفس دارم