واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۵۰

بس که یارم داد دشنام از دعا شرمنده‌ام

آنقدر دیدم جفایش کز وفا شرمنده‌ام

خاک چون من ناتوانی را به کوی یار برد

تا بقای باد و خاک است از صبا شرمنده‌ام

رو به سوی کعبه چون آرم نمی‌دانم که من

بس که کردم بت‌پرستی از خدا شرمنده‌ام