واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۴۳

بس که محو خیال آن رویم

سخن صاف و شسته می‌گویم

دستهٔ سنبلم چه کار آید

من ز آشفتگان گیسویم

حرف کس رد نمی‌توانم کرد

همچو کاغذ ز بس تنک‌رویم

پرسی از من سگ کجایی تو

کمترین سگان این کویم