واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۴۱

به کوی دلبران حد ادب فهمیده می‌آیدم

اگر سیلاب هم باشم نفس دزدیده می‌آیدم

چه می‌ترسانی از کشتن مرا گر آمدم پیشت

به این امید از عمری کفن پوشیده می‌آیدم

رموز پیچ و تاب زلف خوبان خوب می‌دانم

برون از عهدهٔ این مصرع پیچیده می‌آیم

توام صدبار در دل آمدی از کس نپرسیدی

مرنج از من اگر پیش تو ناپرسیده می‌آیدم