چه خیال است کزین باغ ثمر جمع کنم
برگ عیشی مگر از لخت جگر جمع کنم
فکر شیرازهٔ اوراق دلم کن تا چند
گردد این نسخه پریشان و ز سر جمع کنم
چون به حال دل صدپاره توانم پرداخت
من که یک دم نتوانم که نظر جمع کنم
دست من قابل گل چیدن باغ تو کجاست
من به مژگان به رهت خار مگر جمع کنم