واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۳۷

دوستان با وصف بی‌تقصیریم

کرده زلف کافرش زنجیریم

عشق آن سرو جوانم پیر کرد

مد آه من عصای پیریم

در بغل دارم دلی چون کانگری

داغ کرد از بس بت کشمیریم

سیل اشک من بود صاحب خروج

می‌رسد دعوی عالم گیریم