واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۳۶

چند دل را در غم آن خوش پسر ضایع کنم

گریم و هر لحظه لختی از جگر ضایع کنم

هیچ‌کس از اهل مجلس قابل نظاره نیست

تا به کی من شمع‌سان نور نظر ضایع کنم

صبرم آخر بر سر رحم آورد صیاد را

از طپیدن‌ها چه حاصل بال و پر ضایع کنم

خاک بر سر کرده اینک می‌روم از کوی تو

چند پیشت آبروی چشم تر ضایع کنم