واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۳۳

خوشا ساعت که با مینای می رندانه بنشینم

به یاد چشم او درگوشهٔ میخانه بنشینم

به بزم تیره‌روزان غمت آن عاشق دردم

که هر جا شمع بزم افروخت چون پروانه بنشینم

ز بس زین آشنایان تکلف‌دوست بیزارم

روم یک چند بی‌تکلیف با بیگانه بنشینم

سر پرواز دارم زین خراب‌آباد دل تنگم

نه چغدم من که فارغ‌بال در ویرانه بنشینم

بزرگ و کوچک دنیا ندارد هیچ کیفیت

درین فکرم کنون با شیشه و پیمانه بنشینم