واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۳۱

گاهی نیازد آن ماه یادم

از طالع خود بی‌اعتقادم

کاری نیامد از ناله و آه

اوقات خود را بر باد دادم

چون یکسر مو سودش ندیدم

سودای زلفش از سر نهادم

ای نوجوانان من کهنه پیرم

دستم بگیرید از پا فتادم

شد پنجه من با جیب دشمن

تا دامن دوست از دست دادم