واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۲۵

دیدم به خواب امشب زلفت به دست جمعی

خوابی چنین پریشان دیدم ندیده بودم

سیمین‌بری تو جانان لیکن دل تو سنگ است

در سیم سنگ پنهان دیدم ندیده بودم

برد احتاجم آخر بر آستان دونان

چین جبین دربان دیدم ندیده بودم

تسبیح فتاده از دست زنار در گلوگاه

این کافر مسلمان دیدم ندیده بودم

از لطف یار واقف پنهان به سوی من دید

لطفی چنین نمایان دیدم ندیده بودم