واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۲۰

چرا سر بر درت افتاده باشم

چرا سر در جهان بنهاده باشم

روم از آستانت دل گرفته

چرا با چون تویی دل داده باشم

غلام کس نیم فارغ نشینم

چرا در خدمتت استاده باشم

شعار خود چرا سازم وفا را

چرا بهر جفا آماده باشم

ز لوح دل بشویم نقش باطل

چرا مفتون روی ساده باشم

شکایت واگذارم پیچ در پیچ

چرا طومار غم بگشاده باشم

چرا افتم به بند طرهٔ زلف

روم زین بندها آزاده باشم