شوخ و بیباک و آفتی چه کنم
خانهپرداز طاقتی چه کنم
آمدی رفت استقامت من
تو به قامت قیامتی چه کنم
میکنی منع من ز عشق مجاز
ناصحا بیحقیقتی چه کنم
نکند یک دو داغ سیر تو را
ای جگر بیقناعتی چه کنم
من به خون خودت رضا دادم
چه کنم بیمروتی چه کنم
حال سخت است با تو نتوان گفت
سخت نازک طبیعتی چه کنم
غمزه ترکانه بر سر تاراج
من و این بیبضاعتی چه کنم
روزی من خیال آن دهن است
آه با تنگ قسمتی چه کنم
از تو ای عشق شکوه دارم لیک
تو خداوند نعمتی چه کنم
راحت از چرخ خواستم گفتا
تو سزاوار محنتی چه کنم