واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۱۶

تو را ای دل به جای می‌فرستم

به شوخ میرزای می‌فرستم

خدا بادا نگهبان تو ای دل

تو را پیش بلای می‌فرستم

پذیرد گر سگش از خون دیده

دو قاشق شوربای می‌فرستم

شکایت‌نامهٔ بخت سیه را

به چشم سرمه‌سای می‌فرستم

ندارم تحفهٔ مقبول درگاه

تهی‌دستم دعای می‌فرستم

به دورافتادگان از خاک کویش

تبرک توتیای می‌فرستم

به دست گریهٔ خونین ز عمری

نگاری را حنای می‌فرستم

دل من قمری و بلبل مزاجست

به سرو و گل قبای می‌فرستم

ز بیم مدعی آن ساده‌رو را

خط بی‌مدعای می‌فرستم

ز طور من بود بیگانه قاصد

دل دردآشنای می‌فرستم

زکواهٔ ناله مرغان چمن را

سحر برگ و نوای می‌فرستم

تو چون در کلبه‌ام آیی من از رشک

دل و جان را به جای می‌فرستم

ستاند تا جواب عرضه زان شاه

برش مبرم گدای می‌فرستم