واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۱۵

ز گریه دامن گل گشته است محشر گل

بیا به سیر که گل ریخت است بر سر گل

تو رنگ و بوی چمن بس که کرده‌ای تاراج

دریدهه پیرهنی مانده است بر سر گل

به باغ رفتی و چندان خجل شد از بویت

که شیشه شد به عرق جامهٔ معطر گل