واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۱۲

تن شد از سنگ جفای او مرا فیروزه‌رنگ

می‌توان گفتن درین میدان مرا فیروز جنگ

همچو آن زخمی که رو آرد به سوی به شدن

دستگاه خنده بر من می‌شود هر روز تنگ

حال خود بر کاغذ ابری نویسم سوی او

بس که از درد فراقش گریه کردم رنگ‌رنگ