واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۰۳

این‌قدر کینه‌جو مباش مباش

تو که جانی جگرخراش مباش

تو که ای شوخ مخمل ‌اندامی

یار اغیار بدقماش مباش

لخت دل نوش کن به خون جگر

در غم نان و فکر آش مباش

کوهکن را صبا بگو از من

که چو آذر صنم‌تراش مباش