واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۰۲

خنجر به قصد کشتن ما می‌کشی مکش

شرمندگی به روز جزا می‌کشی مکش

در کوی او که مهر و وفا کس نمی‌خرد

ای دل به هرزه جور و جفا می‌کشی مکش

منما سواد فقر به این بی‌بصیرتان

در چشم کور سرمه چرا می‌کشی مکش

ای گل پی شکفتگی یک دو روزه عمر

منت عبث ز باد صبا می‌کشی مکش

از دست بوالهوس نتوان خورد آب هم

ای بی‌خبر تو باده چرا می‌کشی مکش