واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۹۲

نماندیم در هجر او زنده بسیار

نگشتیم صد شکر شرمنده بسیار

توان بست شیرازه از تار زلفی

که اوراق دل شد پراکنده بسیار

چو گل در دهانت مگر زعفران است

که بر گریه‌ام می‌زنی خنده بسیار

خدا را ز من دل مکن ای بت من

که این بنده بهر تو جان کنده بسیار