واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۸۹

دوش بر بالینم آمد یار و غم‌خواری نکرد

خواستم درد دلی گویم زبان یاری نکرد

خاطر محمل‌نشین من نشد مایل به رحم

ورنه دل همچو جرس تقصیر در زاری نکرد

چشم او با مردم‌آزاری ز بس خو کرده است

دست کوتاه از ستم درعین بیماری نکرد