دوش بر بالینم آمد یار و غمخواری نکرد
خواستم درد دلی گویم زبان یاری نکرد
خاطر محملنشین من نشد مایل به رحم
ورنه دل همچو جرس تقصیر در زاری نکرد
چشم او با مردمآزاری ز بس خو کرده است
دست کوتاه از ستم درعین بیماری نکرد