واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۸۶

بی تو با این همه زاری به لبم جان نرسد

تا تو بر سر نرسی عمر به پایان نرسد

می‌رود تند چنان شوخ وفا دشمن من

که بگرد قدمش عمر شتابان نرسد

رخنه‌های نفسم بسته سراسر صیاد

که به من نالهٔ مرغان گلستان نرسد