واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۸۲

ز وصلت ناامیدی‌ها همه امید می‌گردد

که شام ماتم از روی تو صبح عید می‌گردد

چه شد ای کعبهٔ جان گر تو از من روی گرداندی

به آن ذوقی که دل گرد تو می‌گردید می‌گردد

به پیش او مکن زنهار عرض دوستی ای دل

که بهر دشمنی آن شوخ را تمهید می‌گردد