واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۷۹

غنچه‌سان تنگی دل از سر من وا نشد

تا چو گل پیراهن من پاره از صد جا نشد

قطرهٔ خود را گهر تا کردم از کسب صفا

عقده‌ای افتاد در کارم که هرگز وا نشد

کسب دانش داشت ما را بی‌نصیب از سوز عشق

قطرهٔ کم بخت ما گوهر شد و دریا نشد