واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۷۷

تا ستانم ز بتان داد تن خون‌آلود

بر سر چوب کنم پیرهن خون‌آلود

شکوهٔ تیغ کسی خامهٔ شنجرفم ساخت

می‌تراود ز زبانم سخن خون‌آلود

صبح محشر چو گل از غنچه شهید تو کند

سر برون خنده‌زنان از کفن خون‌آلود