واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۷۴

سحری مرحمتی عشق تو در کارم کرد

خفته بودم سر کوی تو که بیدارم کرد

آسمان دست ز آزار دل من برداشت

بخت روزی که به دست تو گرفتارم کرد

دیدن ساده رخان نامهٔ من کرد سیاه

روی این دیده سیاه باد سیاه‌کارم کرد