واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۷۳

به جز چاکی که آن از جیب تا دامن نمی‌آید

دگر کاری ز دست نارسای من نمی‌آید

چه می‌پرسی ز من نادردمندی‌های یاران را

شدم بیمار و کس هرگز به پرسیدن نمی‌آید

اگر مرد رهی از فکر زن برهم مزن خود را

ز یک زن آنچه می‌آید ز صد رهزن نمی‌آید