واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۷۲

مرا اگر تب عشق استخوان بجنباند

کجا بپرسش من او زبان بجنباند

به عرض سوز و گدازم ز داغ بی‌کسی‌ام

که غیر شمع به بزمش زبان بجنباند