واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۶۲

بنمای رو که صورت عالم نکو شود

بگشای مو که خاک جهان مشکبو شود

عشقم چه عقده‌ها که نیاورده است پیش

ترسم که گریه نیز گره در گلو شود

پیمانه گر کنی ز تو ای چرخ دور نیست

از مشت خاک ما که نه خم نی سبو شود