واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۶۱

چو غنچه مانده‌ای ای دل کنون که یار آمد

چو گل بخند که یار آمد و بهار آمد

به بیخودی سر راهی دچار یار شدم

هزار شکر ز خود رفتنم به‌کار آمد

کسی که ناصح من گشته بود دوش امروز

ز کوی او به گریبان تار تار آمد